گنج

شمارهٔ ۱۱۵۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: امخویش۶ بیت
گر نه من دیوانه گشتم زین دل بدنام خویشبهر چه گویم صبا و مرغ را پیغام خویش
چون در آید شام، آتش در دلم گیرد ز هجرخوش چراغی می فروزم هر شب اندر شام خویش
رفت خوابم ناگهان، چند از خیال موی توسلسله بندم به پای جان بی آرام خویش
نیست چون بخت وصالم بهر صبر از خون دلهر دمی یک جا نویسم نام تو با نام خویش
صد سموم فتنه ز آه خلق سویت می وزدروی پنهان کن، ببخشا بر رخ گلفام خویش
کیست خسرو تا لب خود رنجه داری در جفاش؟این چنین هم جابه جا ضایع مکن دشنام خویش