شمارهٔ ۱۱۵۰
پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویشزانکه می دانی مزاج غمزه کین توز خویش
غمزه را گویی چو شاهان زن که نه مردانگیستبر گدایان آزمودن خنجر فیروز خویش
من چو گردم کشته، گه گاهی بگردانی به زلفجان من گرد سر آن ناوک دل دوز خویش
همره جان کردم از جولانت گردی تا کنمتوشه فردای حشر این نعمت امروز خویش
خاک شد جانها به ره، مپسند از بهر خدااین غبار غم بر آن روی جهان افروز خویش
هر شبی پیش چراغی سوز خود گویم، از آنکسوخته با سوخته بیرون فشاند سوز خویش
در دلم باز آمد او، یاری کن، ای خون جگرتا بگریم سیر من بر روزگار و روز خویش
بنده خسرو بر رخ از خون حرف بی صبری نوشتتا کند تعلیم رسوایی به صبرآموز خویش