گنج

شمارهٔ ۱۱۵۵

مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوشسالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش
گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیاراز پی یک جرعه می بر باد داده عقل و هوش
مطربان افتاده بی خود هر یکی بر یک طرفاز نفیر آسوده چنگ و از فغان بربط خموش
شمع مجلس ایستاده زرد و لرزان و نزارآتشی بر سر دویده آمده خوش خوش به جوش
خواستم تا بگذرم زان در که ناگه از درونچشم سالک بر من افتاد و در آمد در خروش
گفت، ای غافل، کجایی چند گردی هر طرف؟بگذر از خویش و در آور شرب ما یک جرعه نوش
تو هم از دردی کشان شو در خرابات مغانتا بیابی هر چه خواهی، این نصیحت دار گوش
نیست در خورد تو خسرو این حکایتها بروآتشی چندان نداری، بیهده چندین مجوش