شمارهٔ ۱۸۷۳
هلال عید نمود، ای مه دو هفته، کجایی؟که دوستان را روی چو عید خود بنمایی
برون خرام کله کج نهاده تا به نظارهز پرده ها به در افتند لعبتان ختایی
اگر تو باد به سر می کنی، رسد که به خوبیچو غنچه لعل کلاه و چو سبزه سبزقبایی
نماز عید به محراب ابروی تو کنم مننه من که جمله جهان، چون به عیدگاه درآیی
چرا روایی اشکم به پیش روی تو نبود؟گلاب را بود آخر به روز عید روایی
هر آنچه در دل من بود، ریختند به صحرادو چشم من که به خونم همی دهند گوایی
بخوان به نزد خودم تا چو بخت سوی تو آیمکجاست دولت آنم که تو به سوی من آیی
به جور می کشم، این جرم خسروست، نه از توکه تو چو لطف ملک جان فزای عمر فزایی