گنج

شمارهٔ ۱۸۷۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: یننتوانی۸ بیت
به بت نمای مرا ره، اگر به دین نتوانیبه مهرکش سگ خود را، اگر به کین نتوانی
گهم نوازی، گاهی بود که تیغ برانیمراد تست، چنان کن، اگر چنین نتوانی
به نازگویی، بوسی دهم اگر بدهی جانمن آن توانم کردن، ولی تو این نتوانی
بیا و تکیه برین چشم شب نخفته من کنکه با چنین تن و اندام بر زمین نتوانی
مگو تو تلخ که جان می بری به گفتن شیرینمرا به زهر گهی کش، کز انگبین نتوانی
خوش است باغ، ولیکن نایستد دلم آن جاکه تو شنیدن این ناله حزین نتوانی
دلا، بکش ز بلند آستانت دامن دعویکه خاک رفتن آنجا به آستین نتوانی
نخست از سر جان خیز خسروا و پس آنگهبه آشکار برو زن، گر از کمین نتوانی