شمارهٔ ۱۸۷۴
سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگویفغان و زاری بلبل به نوبهار بگوی
برفت طاقت صبر و نماند قوت عقلبگوی حال من او را و زینهار بگوی
ز خون دیده همه دست من نگار گرفتمگر که دست بگیرد بدان نگار بگوی
هزار جور کشیدم ز غم که نتوان گفتیکی اگر بتوانی از آن هزار، بگوی
اگر ز بنده فراموش کرد، یادش دهوزین سخن دو سه بر وجه یادگار بگوی
بنای عافیتم کاستوار بود از صبرخراب شد ز غمم دار استوار بگوی
حدیث چشم چو دریا بگو و زین مگذرچو زین گذشت، حدیث لب و کنار بگوی
اگر چه هر چه بگویی به عکس کار کندتو باری اینقدر از بهر عکس کار بگوی
اگر چه او نشود ز آن خویش خسرو راتو ز آن خود بکن و بهر کردگار بگوی