شمارهٔ ۱۷۱۶
ای دهلی و ای بتان سادهپگ بسته و جیره کج نهاده
خون خوردنشان به آشکاریستگر چه به نهان خورند باده
فرمان نکنند، از آنکه هستنداز غایت ناز نامراده
نزدیک دلی چنان که دل رابرداشته گوشه ای نهاده
جایی که به ره کنند گلگشتدر کوچه دمد گل پیاده
آسیب صبا رسید بر دوشدستارچه بر زمین فتاده
شان در ره و عاشقان به دنبالخونابه ز دیدگان گشاده
ایشان همه باد حسن در سراینها همه دل به باد داده
خورشید پرست شد دل مازین هندوکان شوخ ساده
کردند مرا خراب و سرمستهندوبچگان پاک زاده
بربسته به مویشان چو مرغولخسرو چو سگی در قلاده