شمارهٔ ۱۷۱۷
ای غالیه گرد ماه سودهآراسته شمع را زدوده
برداشته نسخه ای ز خورشیدآیینه که روی تو نموده
یک خنده ز لعل شکرینتزنگار هزار دل زدوده
جان تازه شود ز گرد خنگتکان خاک مفرحی ست سوده
هر روز به کوی تو جوانانجان کاشته و جگر دروده
هر روز به دیدن رخ توجان داده و عمر تو فزوده
بیگانه شد آن کسی که بوده ستوقتی به دل خراب بوده
هر شب دل من حدیث دردتهم گفته و هم ز خود شنوده
کس در غم تو نداده پندمجز آنکه غمی نیازموده
بسته به عطای او دل خویشخسرو که میان خون غنوده