گنج

شمارهٔ ۱۱۵۹

دوش ما بودیم و جام باده و مهتاب خوشوان پسر مهمان و عشرت را همه اسباب خوش
سوی لب می برد جام وانگبین می گشت میبس که می را چاشنی می داد زان جلاب خوش
از خم ابرو سخن می گفت آن خورشید رومن نماز چاشت می کردم در آن محراب خوش
گفتم امشب خرم و خوش دیدمت در خواب، گفتپاسبان خفته نباید، گر چه بیند خواب خوش
خواب بود آن یا خیال، آخر کجا شد آن نشاط؟از لب و روی و شراب و خلوت و مهتاب خوش
بر لبش تا سرخ کردم دیده، پر خون ماند چشمجوشش خون را فرو نشاند از لب عناب خوش
خسروا، خوش خوش ز دیده خون نابی می خوریتا منم از چشم خود هرگز نخوردم آب خوش