شمارهٔ ۱۱۶۰
خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدشلیک حیرانم که دل بر جای چون می بایدش
زلف بر بالین و او در خواب خوش، وه کای رقیببا چنان تشویش دلها خواب چون می آیدش
صوفی ما دعوی پرهیزگاری می کندباش تا ساقی مستان روی خود بنمایدش
ساقیا، چون دور گردانی ز خون من بشویآن لب ساغر که لبهای تو می آلایدش
عشق را اسباب خون من همه حاصل شده ستیک کرشمه از سر ابروی تو می بایدش
باغ رو، جانا، که نرگس در هوای روی تستروی گل می بیند، اما دل نمی آسایدش
عاشق مسکین و کنجی و خیالی و غمیچون کند بیچاره، چون دل با کسی نگشایدش
نیست عاشق را دوایی بهتر از صبر و شکیبگر بود دانا، چنین دانم همی فرمایدش
خسروا، دل بد مکن، گر یار بدخویست، ازآنکهر چه با آن روی زیبا می کند، می شایدش