گنج

شمارهٔ ۱۱۶۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نش۷ بیت
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنشهم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
سوخت جان و شعله ای نامد برون در پیش اوزانکه ترسم دل بسوزد ناگه از سوز منش
شمع را سوزد دل پروانه چون روشن نبودسوخت خود را و آتش خود کرد پیدا روشنش
بازویم طوق سگان کوی او بوده بسیحیف باشد کاین سفال آویزم اندر گردنش
وه که دامانش چرا گیرد ز خون چون منی؟من که نپسندم سرشک خون خود پیرامنش
دل که با دامان یوسف چشم یعقوبی نداشتآن به خون خود، دروغی نیست بر پیراهنش
خاک می سازد تن خود خسرو اندر راه دوستتا شود گردی و بنشیند به روی دامنش