شمارهٔ ۱۶۶۱
ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تودر آرزوی مردنم از حسرت دیدار تو
گر شهد بینم در زبان یا آب حیوان در دهانتحقیق می دانم که آن نبود به جز گفتار تو
معذوری ار زلف سیه پوشی به روی همچو مهسیری ندارد هیچگه چون دیده از دیدار تو
گر خود ترا زین چشم تر دشواری آید در نظربیرون کشم دیده ز سر آسان کنم دشوار تو
زین پس به خوبان ننگرم، در کوی ایشان نگذرمگر هیچ، یک ره جان برم از غمزه خونخوار تو
خواهی نمک زن ریش را، خواهی بکش درویش راهر خون که باشد خویش را بر بسته ام دربار تو
در کوی تو بر هر دری افتاده می بینم سریاین نیست کار دیگری جز کار تو، جز کار تو
چون غم به گفتار آورم یا دیده در کار آورمچون رو به دیوار آورم باری بود دیوار تو
خواهی که بهر خندهای پیش افگنی افگنده ایاینک چو خسرو بنده ای او بندهٔ دیدار تو