شمارهٔ ۱۶۶۰
خیزد چو از خواب آن پسر تا کس نشوید روی اوکاندر خمارم خوش کشد آن نرگس جادوی او
زینگونه کز این دیده ام خون می رود پی در پی اشمشکل که آب خوش خورد هرگز کسی از جوی او
شمشیر در دستم نهید امشب به کویش می رومتا خویش را بسمل کنم آنجا که بینم روی او
ای باد، کز وی آمدی قلبی مکن کز گلشنماین نیست بوی باغ و گل، من می شناسم بوی او
کس را از آنِ خود نشد آن بیوفای سنگدلبیهوده سودا می پزی، خسرو، به جست و جوی او