گنج

شمارهٔ ۱۶۵۹

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ایاو۹ بیت
ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای اوچشمی ست کافر آنکه شد جان و دلم یغمای او
شکلی به دل پنهان شده، بالا بلای جان شدهای صد چو من قربان شده بر قد و بر بالای او
دل زان سر زلف دو تا زیر کلاهش کرده جاگر جان من پرسی کجا، اینک ته یک پای او
زو ناوک و از من تنی، زو تیغ وز من گردنیاین است رای چون منی تا خود چه باشد رای او
گر خواست بریدن سرم، زان رفت بر تن خنجرمتا وقت مردن بنگرم باری رخ زیبای او
امروز در جانم سخن، فردای وصلم در دهناو در غم امروز من، من در غم فردای او
تن شد به رنج آموخته، دل شد به درد افروختهجان با بدن هم سوخته از آتش سودای او
هر شب روم با چشم تر آنجا که بود آن سیم برگر چه از او نبود اثر، باری ببینم جای او
در چشم من آن خاک پا گه سرمه شد، گه توتیادرمان چشم آمد مرا، خسرو، به خاک پای او