گنج

شمارهٔ ۱۷۶۶

ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفتهکز خون دلت پیرهنت رنگ گرفته
آن سوختگی جگر لاله ازان استکز آه من آتش به دل سنگ گرفته
تا دست تظلم نزند کس به عنانشتن داده به مستی و عنان تنگ گرفته
از سوزن زنگار گرفته بشناسدبس کز نم گریه مژه ام زنگ گرفته