شمارهٔ ۱۷۶۵
جان بهانه طلب و شکل تو نازآلودهمن نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟
بس که در سایه دیوار تو در فریادمز آه من سایه دیوار تو هم ناسوده
چشم تو کشتن من گفته که از غم برهمرحمتش باد که این مرحمتم فرموده
با تو در خواب مرا پهلوی آزاد نسودگر چه بر خاک درت پهلوی من شد سوده
برسانی ز من، ای گریه، گر آن سو گذریخدمتی چند به خونابه چشم آلوده
سال ها شد دل من رفت و ندانم به کجاست؟از که پرسم خبر آن دل گمره بوده؟
قلب باشد نه دل آن که تو در وی بینیته همه عقل و زبر پاره عشق اندوده
ندهم قصه سوز دل خویشش، زیراکشعله ای گیرد، ترسم، به دلش زان دوده
یارب، از سوز دل ما تو نگاهش داریگر چه بر خسرو دل سوخته کم بخشوده