شمارهٔ ۹۶۳
جان سرانگشت آن نگارین دیدعقل انگشت خویشتن بگزید
باد بویش به بوستان آوردغنچه بر خویش پیرهن بدرید
هر شبی در هوای لعل لبشما و چشم سرشک و مروارید
عاشقان جان نثار او کردندزلف هندوش یک به یک برچید
عالمی در غم لبش بودندهیچکس طعم آن شکر نچشید
هر کس از وی حکایتی گفتندکس به کنه کمال او نرسید
هر دلی از کمند عشق بجستباز زلفش به دام عشق کشید
هر که در قید عشق شد مجنونتا قیامت ز بند او نرهید
همچو خسرو بسوخت از رخ اوهر که آن شیوه و شمایل دید