شمارهٔ ۱۰۲۶
باز ابر آمد و بر سبزه درافشانی کردبرگ گل را صدف لولوی عمانی کرد
قدح لاله چو از باد صبا گردان گشتمست شد بلبل و آهنگ غزلخوانی کرد
شاهد باغ ز یک ریختن بارانیگوشها را همه پر لولوی رمانی کرد
مرغ در پرده عشاق سرودی می گفتچاک زد پیرهن خود گل و بارانی کرد
ای صبا، دی که فلانی به چمن می خوردهیچ یاد من گمگشته زندانی کرد؟
آخرین شربتم آن بود که او خنده زنانبر لب آب نشست و شکرافشانی کرد
حق چشم من مسکینست، خدایا، مپسندپایش آن گشت که بر نرگس بسانی کرد
همه عمرت نکنم، ای گل بدعهد، بحلیار هر خنده که بر روی تو پنهانی کرد
غصه ام خیزد، کای دل، سخن صبر کنیوه چرا گویی از آن چیز که نتوانی کرد؟
آخر، ای گریه، همی جان مرا خواهی سوختهیچ اندر دل او کار نمی دانی کرد
کس بران روی نمی یارد گفتن، جانازلف گرد آر که بسیار پریشانی کرد
عشق در سینه درون آمد و خالی فرمودصبر مسکین نتوانست گران جانی کرد
شه جلال الدین فیروزشه آن کو در ملکتا ابد خواهی شاهی و جهانباهی کرد
هیچ دشواریی در نوبت او نیست، ازانکفتنه بر بستر خواب آمد و آسانی کرد
تو پری رویی و دیوانه مکن خسرو راعهد شه را چو فلک عهد سلیمانی کرد