شمارهٔ ۱۳۱۲
از غمزه ناوکزن شدی، آماجگاهت دل کنمهرروز جانی بایدم تا بر درت منزل کنم
دل رفت و جان هم میرود، گویی که بیما خوش بِزیگیرم که هرکس دل دهد، جان از کجا حاصل کنم؟
جو جو بِبُرَّم خوش را از تیغ بر خاک درتتا خوشه مِهرم دهد، تخم وفا در گِل کنم
حاصل مرا صبح طرب، دل عاشق شبهای غمبد روز مادرزاد را از حیله چون مقبل کنم
دی گفت صید جان کنم، گفتم «چه داری از عمل؟»گفتا که «تُرکِ کافرم، هرسو شکار دل کنم»
گفتم که «خلق از دیدنت جان میدهد، باری بکش»گفتا «نمیباید مرا چندان کسان بسمل کنم»
گویند، خسرو، میل کن بر دیگران زان بیوفاجان و دلم بردی، که را بر دیگران مایل کنم؟