گنج

شمارهٔ ۱۱۷۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انخویش۹ بیت
شبها من و دلی و غمی بهر جان خویشمشغول با خیال کسی در نهان خویش
ناورد باد بویی ازان مرغ باغ مانزدیک شد که بر پرد از آشیان خویش
ای یوسف زمانه، بیا تا بگویمتتفسیر احسن القصص از داستان خویش
خوش وقت ما چو از پی مردن به چشم جانبینیم خاک کوی تو در استخوان خویش
تاثیر خواب بود که زیم هر شبی از توخوابی دروغ و راست کنم بهر جان خویش
در خود گمان برم که تو ز آن منی و بازگم گردم از چنین عجبی در گمان خویش
بگذار کز زبان کف پات آبله کنماز ذکر تو آبله کردم زبان خویش
بخت بد ار ز کوی تو ما را برون فگندکم گیر خاکی از شرف آستان خویش
رفت از در تو خسرو و اینک به یادگاراز خون دل گذاشت به هر جا نشان خویش