شمارهٔ ۱۹۰۰
ما را در آرزویت بگذشت زندگانیباقیست تا دو سه دم، دریاب گر توانی
چشمت که کشت ما را باشد همین قصاصشکز دور مردن من بنماییش نهانی
گر این تن چو مویم بوده ست از تو گوییتو دیر زی که اینک مردیم از گرانی
رشک آیدم ز تیغت بر عاشقان دیگراین لطف هم مرا کن از بهر آن جوانی
چون بر سرم رسیدی، بر من مبارک آمدمردن بر آستانت، ای جان زندگانی
شکر غم تو گویم کز دولتش همه شببا دیده در شرابم، با دل به دوستگانی
با سوز خود خوشم من، بر من مخند گه گهتا بیشتر نگردد این داغهای جانی
گر بگذری بدانسو، ای باد، زلف او رازان گونه کو نداند، از من دعا رسانی
بی او، دلا، ز خسرو کم جو قرار و سامانکو رسم صبر داند، لیکن چنانکه دانی