شمارهٔ ۱۸۹۹
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذریمرا کش ارز که برای شکار می گذری
ز دوستان که به جولانگه تو خاک شدندبه شوخی تو که ای شرمسار می گذری
هزار دل به دوال عنایت آویزانتو بر شکسته از ایشان سوار می گذری
جراحتی به جز این نیست آشنایان راکه آشنایی و بیگانه وار می گذری
چه مرهمی که فزون است در دم، ار چه دمیهزار بار به جان فگار می گذری
تو مست خراب چه دانی که تا چه می گذرد؟در آن دلی که به شبهای تار می گذری
تو در درون دل تنگ من خلی همه شبگلی، ولی به دلم همچو خار می گذری
قرار وصل خوش است ار چه دیر می بینمولی چه سود که زود از قرار می گذری
بلاست ناله خسرو، برون میا زین بیشکه مست می رسی و در خمار می گذری