گنج

شمارهٔ ۱۹۵۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: انی۸ بیت
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانیبگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
بگشت حال به بالای ابروی تو کسان راکه زیر دست فتادش چنان کمند و کمانی
در ابروی تو نه یک دل هزار بیش فرو شدبه من ز داغ دل آنگه که دارد از تو نشانی
برهمنان که پرستند آفتاب فلک رامگر که هندوی ما را ندیده اند زمانی
غلام پنجه مرغول هندوانه اویمکه هست هر خم مویی از او شکنجه جانی
بریخت آب رخ بیدلان به خاک در اوچه کم شود که اگر تر کند به لطف زبانی
گران کمانی آن هندوی کمانکش چابکبه هیچ پنجه ترکی رها نکرد عنانی
بخار هجران، خسرو، صبور باش که هرگزرطب نیایی ازین بستگی ز پسته دهانی