گنج

شمارهٔ ۱۹۵۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: یبی۷ بیت
بسی نماند که جانی برون رود ز غریبیهنوز می نرساند مرا ز زلف تو طیبی
مباد خواب خوش آن شوخ را که غمزه شوخشفگند خار مغیلان به خوابگاه غریبی
ز درد عشق بمردم خبر دهید، رفیقاناگر مفرح صبر است در دکان طبیبی
ندادیم چو ضمانی به تیغ راضیم، اکنوناشارتی به کرم، جان من، به سوی رقیبی
چو بت پرست شدم از تو، بعد ازین من و کویتبه دوش رشته زناری و به دست صلیبی
زکوة حسن بده زان به هر چه می رسی، ار چهنمی رسد به گدایان دور مانده نصیبی
به گاه دیدن تو خسرو از بلا چه خورد غمچه غم نظارگی شاه را ز چوب نقیبی