گنج

شمارهٔ ۱۷۲۷

همه شب رود رهی رو به ره صبا نشستههمه کس به خواب راحت، من مبتلا نشسته
غرضی ورای امکان چه خیال فاسد است اینهوش جمال سلطان به دل گدا نشسته
نفسی فرو نبردم که نه انده تو خوردمتو بگو که چون زیم من به در هوا نشسته
تو در آی و غمزه ای زن که نهند پیش بت سربه ستانه ای که باشد صف پارسا نشسته
ببر، ای دل اسیران، به کجا گریزم از توبه حوالی دو چشمت حشم بلا نشسته
همه شب صبا به بویت، من سوخته چه گویم؟که چهاست در دل من ز دم صبا نشسته
تو ز ناله من از من سزد ار جدا نشینیکه ز دست خویش من هم ز خودم جدا نشسته
اگرست رسم خوبان که به سر شوند راضیمنم این که اندرین ره به ره رضا نشسته
سر کوی تست خسرو شب و روز، چون کنم منکه توام نمی گذاری نفسی به ما نشسته