گنج

شمارهٔ ۱۷۲۶

گر کنی گشت چمن با شوخ و با شنگی دو سهباغ صد رنگ آورد از بوی و از رنگی دو سه
هر مژه از نرگست گویا زبانی شد که هستبهر دل بردن در او افسون و نیرنگی دو سه
گر منت جان خوانم و جان دیده و دیده جگردوستم آخر مکن دل بد ازین ننگی دو سه
عاشقانت را چو ناید خواب، غم گویند بازبر درت افتاده هر شب خسته دل تنگی دو سه
خشم‌ها گیری که نبود آشتی، ور باشدتباشدت اندر میان آشتی جنگی دو سه
چون به بازی سنگ بر عاشق زدن کار بتانستای بت، آخر بر من بی‌سنگ هم سنگی دو سه
وه که خسرو چون زید گر همچو تو باشد به شهرشوخ‌چشم و خیره و بازنده و شنگی دو سه