گنج

شمارهٔ ۱۳۱۴

هر دم بنتوانم که آن رخسار زیبا بنگرمجایی که روزی دیده ام رو آرم آنجا بنگرم
گه گریه پوشد چشم و گه بیخود شوم، چون در رسدممکن نگردد هیچ گه کان روی زیبا بنگرم
آتش بتر گیرد به دل، هر چند بر یاد رخشبیرون روم، وز هر طرف گلهای صحرا بنگرم
ای باغبان، لطفی بکن در بوستان ره ده مراگر نخل ندهد میوه ای، باری تماشا بنگرم
زینسان که دل پر شد ز جان، هم دل تهی دادی برونما را یکی هم خود بگو کت از چه یارا بنگرم
دیدن نیارم چون رخت، پابوس خود نگذاریمبگذار باری یک نظر در پشت آن پا بنگرم
تو خود ز بهر آزمون شوخی کنی، کین سو مبینلیکن من بیهوش را که هوش دل تا بنگرم
از دیدنت جان می رود، در جان رود چون بینمتحیرانم اندر کار خود کت جان دهم تا بنگرم
خونابه خسرو به دل افسرده تو بر تو به دلچرخم نداد آن بخت کت از خلق تنها بنگرم