گنج

شمارهٔ ۹۷۷

لب لعل تو جز به جان نبردآشکارا برد، نهان نبرد
جان بدینسان که می برد لب توهیچ کس از لب تو جان نبرد
نرود مه بر اوج در شب تارتا ز زلف تو نردبان نبرد
پیش ازین بر خودم یقینی بودکه دلم هیچ دلستان نبرد
تو ببردی همه یقین دلمبر طریقی که کس گمان نبرد
چشم پر خون کشم به پیش تو، لیککس جگر پیش میهمان نبرد
بر دو چشمم روان بود کشتیکاین همه عمر بر کران نبرد
برد از ضعف هر طرف بادمهرگزم بر تو ناگهان نبرد
خسرو افتاد بر در تو چو خاکباد را گو کز آستان نبود