گنج

شمارهٔ ۱۴۰۳

می خواستم که روزه گشایم نماز شامسر بر زد آفتاب جهانسوز من ز بام
با قامتی که سرو سهی گر ببیندشیک پا ستاده تا به قیامت کند قیام
برداشت پرده از رخ و چون روز عرضه کردبر من نماز صبح به وقت نماز شام
کردم سلام و سر بنهادم به روی خاکهر چند سجده سهو بود از پی سلام
ای عید روزگار، نهان کن رخ چو ماهبر عاشقان خویش مکن روزه را حرام
من بی قرار مانده و تو بر قرار خویشدرویش روزه بسته و حلوا هنوز خام
روزه مدار چون لب تو پر ز شکر استآزاد کن غلامی، ای خسروت غلام