گنج

شمارهٔ ۱۱۹۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: الش۹ بیت
رفت دل، نیست روشنم حالشبرو، ای جان، تو هم به دنبالش
من بدینسان که حال خود بینمنبرم جان ز چشم اقبالش
چه خبر شهسوار رعنا را؟که صف مور گشت پامالش
هر گه از شمع سوخت پروانهکاتش دل فتاد در بالش
دل شناسد که چیست حالت عشقنیست عقل حکیم دلالش
هر که بر حال عاشقان خنددگریه واجب بود بر حالش
من مسکین نه مرد درد توامکوه البرز و پشه حمالش
در چه آن دم فتاد دل کامدسوره یوسف از رخت فالش
چه درازست بین غم خسروکه رود بی تو هر شبی سالش