گنج

شمارهٔ ۱۶۱۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگفتن۹ بیت
یک دگر خلق به سودای دل و جان گفتنمن و سودا و همه شب غم پنهان گفتن
پرسیم بر که شدی عاشق، والله بر تومختصر شد، هنری نیست فراوان گفتن
گفت تلخ از لب شیرین تو زهر است، دگرپرسی از بنده تو آن چشمه حیوان گفتن
خون شود دل که کنم با تو ز زلف تو گلهبر چنان رویی و آنگاه پریشان گفتن
بهترین روز مرا خواب اجل خواهد بودزین همه شب به دل افسانه هجران گفتن
نام تو گویم و حسرت خورم، آری چه کنمکام شیرین نشود از شکرستان گفتن
چند گویی «غم خود گو، ز سر من بگذر»کاین حدیث است که بر روی تو نتوان گفتن
گفتیم «جانت چگونه ست ز هجرم » یعنیجز ترا نیز توان با دگری جان گفتن!
سوز خسرو همه پرسند، ولی چون نکنمکآتش جان و جگر بیش شود زان گفتن