گنج

شمارهٔ ۱۳۳۹

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتمبا وصال او به شادی روزگاری داشتم
داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برونبر زبان راندن نمی آرم که یاری داشتم
تن چو گل صد پاره شد، از بس که غلتیدم به خاکاز فسون آن که خرم نوبهاری داشتم
خوش نیاید کایم از خانه برون کاین خانه رادوست می دارم که در وی دوستداری داشتم
نیست رنجی گر تن از غم مو شد و رنج است و بسکان ز تار موی خوبان یادگاری داشتم
چند گویی «صبر کن تا روز شادی در رسد»طاقتم شد، صبر کردم تا قراری داشتم
عشق گوید، خسروا، وقتی دل خوش داشتیاین زمان چون نیست، چون گویم که «آری داشتم »