گنج

شمارهٔ ۱۳۶۹

قافیه: وزم۷ بیت
کس بدین روز مبادا که من بد روزمکس بدین گونه مسوزاد که من می سوزم
دین نمانده ست که تا نامه عصمت خوانمدل نمانده ست که تا تخته صبر آموزم
شبی بسی رفته به بیداری و آن بخت نبودکه دمد صبح مرادی ز رخت یک روزم
آخر، ای چشمه خورشید، یکی رو بنمایچند گه تا به سحر همچو چراغ افروزم
ترک قتال و مرا گریه و زاری بسیارآن گناهست که بر وی نکند فیروزم
چند گویند که رسوا شدی از دامن چاکچاک دل را چه کنم، گیر که دامن دوزم؟
غم نبود از دگران تا ره خسرو تو زدیگشت معلوم حد طاقت خود امروزم