شمارهٔ ۱۳۶۸
گر چه از عقل و دیده و جان برخیزمحاش لله که ز سودای فلان برخیزم
یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشینتا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم
گفتیم یا ز من و یا ز سر جان برخیزاز تو نتوانم، لیک از سر جان برخیزم
از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذریبانگ پایت شنوم، نعره زنان برخیزم
به گه حشر چو از خاک برانگیزندمهم ز بهر تو به هر سو نگران برخیزم
هوسم هست که پیش تو دمی بنشینموز سر هر چه بگویی، پس ازان برخیزم
مردم دیده مرا بهر تو در خون بنشاندمن به رویت نگرم، وز سر جان برخیزم
ناتوان گشتم ازان گونه که نتوان برخاستور مرا دست بگیری تو روان برخیزم
خسروم بیهده مپسند که هر دم با توشادمان شینم و با آه و فغان برخیزم