شمارهٔ ۱۵۳۶
ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار منیادی نکرد از دوستان یار فرامش کار من
فریاد شبهایم چنین کز درد می آرد خبربسیار دلها خون کند، این ناله های زار من
زین بخت بی فرمان خود در حیرت مرگم، دمیبیرون نیاید چون کنم این جان بدکردار من
یار ار چه از چشم نکو دیدن نمی آرد مراای دیده بد، کور شو، گر ننگری در یار من
هان، ای رقیب، ار می کشی هم بر کَفَش نِه تیغ رامانا که شرمی آیدت از دیده خونبار من
بر جان من آخر هنوز، از چیست، بر آمد گره؟بس نیست این کان زلف زد چندین گره در کار من
گر تو نیآزاری، بگو تا خویش را قربان کنمچه پرسی از آزار دل، می بین به جان زار من
من خون خود کردم بحل، زان گونه کت باید، بکشباشد که خشمت کم شود، ای کافر خونخوار من
گفتی که راز این درون سوزی ندارد آنچنانتو راست می گویی، ولی پیداست از گفتار من