گنج

شمارهٔ ۱۰۹۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انیدگر۹ بیت
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگرجز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر
من غم دل گویم و تو همچنان مشغول نازتو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر
من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کنبار اول عمر و آنگه عهد و پیمانی دگر
وه که چندان جان محنت کش مرا سوزی، بسوزخانه خالی کن که آدم باز مهمانی دگر
من در ین سودا ز جان خویشتن سیر آمدمآنکه زو سیری نیاید هست او جانی دگر
زان لب چون آب حیوان کشته شد شهری تمامای خضر، بنما، اگر هست آب حیوانی دگر
بر دل من غارت کافر میارید، ای بتانزانکه بود این کافرستان را مسلمانی دگر
هر چه ممکن بود کردم چاره و درمان خویشبعد ازین جز جان سپردن نیست درمانی دگر
با چنین خونابه دست از چشمها، خسرو، بشویزانکه این خانه نیارد تاب بارانی دگر