شمارهٔ ۱۳۰۷
زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدمناخوش بود زخم نهان، زان یار خوش می آیدم
ای آنکه بر درد دلم تدبیر درمان می کنیبگذار کاین دل همچنین افگار خوش می آیدم
شاهدپرستم خوانده ای، ای زاهد و منکر نیمپنهان چه دارم پیش تو، این کار خوش می آیدم
تسبیح و زهد، ای پارسا، دانم که خوش باشد،ولیگر راست می پرسی ز من زنار خوش می آیدم
افتادم اندر راه تو، تا خاک گردم زودتروان پای نازک، چون کنم، رفتار خوش می آیدم
گفتی «دو چشم و دو لبم، زینها کدام آید خوشت؟»خوردند اگر چه خون من، هر چار خوش می آیدم
از گریه من خار رهت اندر سر کویت، کنوناز دیده رفتن سوی تو بر خار خوش می آیدم
بر باد رویت روی گل می بینم و خون می خورمخلقی چنان داند مگر گلزار خوش می آیدم
خسرو، چه خواندی ذکر او، یک بار دیگر خوش بودمی گو که یاد آن صنم هر بار خوش می آیدم