شمارهٔ ۱۷۳۲
ای صبا، از زلف او بندی بخواهعاریت از لعل او قندی بخواه
چون لب میگون بیالاید ز میچاشنی از لعل او قندی بخواه
پاره شد پیراهن جان از غمشزان لب جان بخش پیوندی بخواه
ای که می گویی «قناعت کن به هجر»رو قناعت را ز خرسندی بخواه
ز آتش دل دفتر صبرم بسوختنسخت او از خردمندی بخواه
نوبت وصلش اگر پیوسته نیستگر توانی خواست یک چندی بخواه
هست وصلش با خداوندان بختخسروا، بخت از خداوندی بخواه