شمارهٔ ۱۷۳۱
منم امروز ز روی چو تو یاری ماندهباده عیش ز سر رفته خماری مانده
چشم و سینه به گذری های تو بر ره سودهدیده پر خاک و دلی پر ز غباری مانده
عشق خون خوردن و جان سوختنم فرمودهمن به نزدیک خود اندر سرکاری مانده
رفته از پیش نظر نقش نگار زیبابر رخ از خون جگر نقش و نگاری مانده
بوستانی که درو جز گل بی خار نبودچون توان دید که گل رفته و خاری مانده
وه در این فتنه که فریاد رسد جان مراترک قتال و فرس تند و شکاری مانده
ای صبا، عذری بخواهیش اگر ما رفتیمراه خونخوار و خر افتاده و باری مانده
دوستان باز نیاید دل من بگذاریدکشته صیدی ست به فتراک سواری مانده
خلق گویند که بی او به چه سانی خسرو؟چون بود بلبل مسکین ز بهاری مانده