شمارهٔ ۱۷۳۰
ای به خشم از بر من رفته و تنها ماندهتو ز جان رفته و درد تو به هر جا مانده
تا تو، ای دیده بینای من، اندر خاکینیست جز خاک درین دیده تنها مانده
خرمی تو که از ناکسی ام واماندیوای بر من که من از چون تو کسی وامانده
گله زین سوختگی با که کنم چون جز دلنیست سوزنده کسی بر من رسوا مانده
آه و صد آه که ایمن نیم از آتش آهگر چه سر تا قدمم غرقه دریا مانده
ای مسلمانان، یارب دل تان سوخته بادگر نسوزد دل تان بر من تنها مانده
لؤلؤی دیده عزیز است به چشم من، ازآنکیادگاری ست کز آن لؤلؤی لالا مانده
قدر وامق چه شناسد مگر آن سوخته ایکه بود یک شبی ار پهلوی عذرا مانده
کس نداند غم خسرو مگر آن کس که مبادبی چراغی بود اندر شب یلدا مانده