گنج

شمارهٔ ۱۰۷۷

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ور۹ بیت
ای شمع، رخ تو مطلع نورزین حسن و جمال چشم بد دور
با پرتو عارض تو خورشیدچون شمع در آفتاب بی نور
رخسار تو در جهان فروزیماننده آفتاب مشهور
از روی تو شام صبح گرددوز زلف تو صبح شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشیدآمیخته مشک را ز کافور
از دست غم تو در زمانهیک خانه دل نماند معمور
بر دار غمت حلال باشدزو وصل تو گشته همچو منصور
خاطر نرود به گلستانیآن را که جمال تست منظور
خسرو که همیشه بر در تستاز درگه خود مکن ورا دور