شمارهٔ ۱۷۲۳
جانا، روان کن راحتی، ای راحت جان همهبا ما همه تلخی مکن، ای شکرستان همه
تو مست و غلتان تو به تو، زلف پریشان مو به موجان بادگران سو به سو، گرد سرت جان همه
غم دارم و دل ریش از آن، بیخوابی من بیش از منمیگفت حالم پیش از آن خواب پریشان همه
زان روی چون مهتاب خوش یکدم نکردم خواب خوشاز تو نخوردم آب خوش، ای آب حیوان همه
تو خفته شبها بیخبر خلقی به فریاد سحرمن جان خود سازم سپر در پیش پیکان همه
ای درد تو مهمان من، مهمان دردت جان مندرد تو تنها ز آن من، درمان تو زان همه
خسرو ز جان سوخته گم گشته صبر آموختهوقتی شد آخر دوخته چاک گریبان همه