شمارهٔ ۸۳۱
زین پیشتر چنین دلت از سنگ و رو نبودو آزار دوستانت برین گونه خو نبود
پیوسته عادت تو چنین بود در بدییا خود همیشه عادت خوبان نکو نبود
آن کیست کو بدید در آن روی یک نظر؟وانگاه تا بزیست در آن آرزو نبود
لاغر تن مرا ز خم زلف وارهانانگار کت به زلف یکی تار مو نبود
دل را فسانه تو ز ره برد، ورنه هیچدیوانه مرا سر این گفتگو نبود
آخر بر آب چشم منت نیز دل بسوختگیرم که خود مرا به درت آبرو نبود
ای دل، سپاس دار که گر دوست جور کرداز بخت نامساعد من بود، از او نبود
مشکم ز زلف غیر چه آوردی، ای صبا؟در کوی آن نگار مگر خاک کو نبود
خسرو به دزد خو کن و با بی دلی بسازگر گویمت که دل به کجا رفت، گو «نبود»