شمارهٔ ۸۳۰
دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسدجان بیلب تو گوهر کان را نمیشناسد
چندین چه میکند آن زلف بر جمالت؟یعنی که چشمزخم جهان را نمیشناسد!
نرگس به زیر پات چرا دیده را نمالد؟یا کور شد که سرو روان را نمیشناسد
کوچکدهانت بر دم سرو رهی چه خندد؟یعنی که غنچه باد خزان را نمیشناسد
فریاد من ز صبر که با هجر مینسازدشک نیست که قدر و قیمت آن را نمیشناسد
در خسرو شکسته نظر کن که در فراقتدیوانه گشته پیر و جوان را نمیشناسد