شمارهٔ ۸۱۴
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشدکانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد
سودای تست در جان، نقشت درون سینهحرفی برون نیفتد تا سر قلم نباشد
من خود فتوح دانم مردن به تیغت، امابر تیغ تو چه گویی، یعنی ستم نباشد؟
خونم حلال بادش تا کس دیت نجویدکاندر قصاص خوبان قاضی حکم نباشد
ای دوست، تا نخندی بر پای لغز عاشقدانی که مست مسکین ثابت قدم نباشد
نزدیک اهل بینش کور است و کور بی شکعاشق که پیش چشمش رنگین صنم نباشد
گفتی که عشق نفتد تا خوب نبود، آرینارد شراب مستی تا جام جم نباشد
ای باد صبحگاهی، کافاق می نوردیگر دیده ای، نشان ده، جایی که غم نباشد
خسرو، تو خودنشینی با عاشقان، و لیکندر صیدگاه شیران سگ محترم نباشد