شمارهٔ ۱۶۱۵
دل گمگشته به بازار خریدن نتوانور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان
عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنکاین متاعی ست که بسیار خریدن نتوان
مردمی کن قدری، چند درشتی و جفا؟گل خرد هر که بود، خار خریدن نتوان
آه دل نیک نباشد، تو جوانی آخرجان من، روز و شب آزار خریدن نتوان
بی گناهی تلف سوختگان سهل مگیرزانک جان است به بازار خریدن نتوان
جان به سودات نهم، لیک بدین نقد حقیرناز آن نرگس بیمار خریدن نتوان
ما هلاک و تو به درویش نبینی، چه کنم؟دولت و بخت به بازار خریدن نتوان
خسروا، زر به میان آر، چه جای سخن استبر چون سیم به گفتار خریدن نتوان