شمارهٔ ۱۶۱۶
در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستنتا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن
دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پایبر امید صبر بی بنیاد نتوان زیستن
قوت جان من تویی، چند از صبا بویی و بسآخر این کس مردن است، از باد نتوان زیستن
دل مرا شاهد پرست و ناز آن بدخو بلابا چنین دل از بلا آزاد نتوان زیستن
من به جان مرغ اسیر و خلق گوید صبر کنایمن اندر رشته صیاد نتوان زیستن
هر کجا گفتار شیرین رخنه در جان افگندحاضر مردن کم از فرهاد نتوان زیستن
گر چه من سختی کشم، آخر جفا را هم حد استهم تو دانی کاندرین بیداد نتوان زیستن
روزگار من پریشان شد ز یاد زلف تودر چنین ویرانه آباد نتوان زیستن
جور کش، خسرو، مزن دم از جفای دوستانروز و شب با ناله و فریاد نتوان زیستن