گنج

شمارهٔ ۱۵۶۸

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: انیمکن۹ بیت
ای دل از آنها که رفت، گر بتوانی مکنیاد جوانی بلاست‌، بیش تو دانی مکن
قِسم خود ای جان ز تن‌، جمله گرفتی کنونخانهٔ تو دیگر است‌، خیز و گرانی مکن
ای لب و چشمت بلا‌، غمزهٔ پنهان مزنتیغ بزن آشکار، داغ‌ نهانی مکن
چند خرامان روی، وه که بترس از خداغارت پیران راه بین و جوانی مکن
هر‌چه بخواهی ز جور بر سر افتادگانمی‌بتوانی ولیک‌، گر بتوانی مکن
حسن چو میدان دهد، گوی ز سرها متابرخش‌ِ بقا سرکش است، سست‌عنانی مکن
اهل دل ار پیش ازین‌، کشتهٔ خوبان شدندباقی از‌آن‌ِ تواند، دل‌نگرانی مکن
نرم‌تر‌ی زن گره‌، بر سر ابروی نازحال دلم دیده‌ای، سخت‌کمانی مکن
حسن تو عالم گرفت، خورده ز خسرو مگیرمرغ سلیمان بس است، مرغ‌زبانی مکن