شمارهٔ ۱۵۶۷
عمر برفت و نرفت عشق ز سودای منترک جوانان نگفت این دل شیدای من
بسته به جانم کمر پیش بتان چون کنمخاصیت این می دهد طالع جوزای من
تا به خرابات عشق دامنم آلوده گشتبر سر بازار عشق پیش نشد پای من
پختن سودای وصل، جان و دلم را بسوختچون نگرم، خام بود، این همه سودای من
آینه گر روی تست، آه دل، ای آه دلعلت اگر عشق تست، وای من، ای وای من
تو به قتال منی، من به تماشای توبهتر از این خود نبود هیچ تمنای من
تا تو به چشم آمدی از پس این، هیچ گهدر رخ خوبان ندید چشم گهرزای من
بیش نیامد مرا شکل گلی پیش چشمبیش خسی نگذرد بر لب دریای من
قصه باران اشک بیش نگویم، ازآنکدر خور گوش تو نیست لؤلؤی لالای من
بهر چه میداریام، بنده اگر کشتنی سترنجه کن آن تیغ را بهر تقاضای من
خسرو بیدل ز شوق بر در تو خاک شدهیچ نگفتی «کجاست عاشق تنهای من؟»