شمارهٔ ۳۷۵
دل من به جانانی آویخته ستچو دزدی کز ایوانی آویخته ست
فدا باد جانها بدان زلف کشبه هر تار مو جانی آویخته ست
چه زنار کفرست هر موی اوکه در هر یک ایمانی آویخته ست
بتان را مزن سنگ، ای پارسابه هر بت مسلمانی آویخته ست
غمم سهل گیرید و مسکین کسیکه در زلف جانانی آویخته ست
زهی دولت صید جانم که اوبه فتراک سلطانی آویخته ست
نبینم جهان جز جگر پاره ایبه هر نوک مژگانی آویخته ست
خراشیده باشد دل بلبلیکه در شاخ بستانی آویخته ست
چو خسرو اسیر تو شد رحمتیکه دردی به درمانی آویخته ست